تبليغاتX
سِلف پرتره

سِلف پرتره

 یه روزی روزگاری دایرۀ کوچک، شاد و آزاد، سرخوش و فارغ از  قلوه سنگ های مزاحم سر راه می غلتید و شاد و خندان برای دلش می خوند:« زندگی کن و بگذار زندگی کنند» می رفت و می خواند .. به سنگ های زیادی برخورد کرد، صخره های تیز و بی رحمی که رقص شادمانۀ اون رو مسخره می کردند و هر کدوم با نیشگون و سیخونکی می خواستند اذیتش کنند. آخه خودشون به خاک زنجیر شده بودند و نمی تونستند از جاشون جم بخورن. پس شروع کردند به ایراد گرفتن از دایرۀ خندان: تو چرا انقدر گردی؟ نگاش کن چه جلف می خنده. حالا که چی که یه دایره هی راحت قل بخوره وسبکسری کنه؟ مگه ما نیستیم مثل یه قلوه سنگ متشخص سرجامون می شینیم و انقدر جلف بازیم از خودمون در نمیاریم که واسمون حرف در بیاد.

دایرۀ کوچولو هربار که از روی سنگی رد می شد تا چند روز تن نرم و مهربونش درد می کرد، بعضی از اونا تیز بودن و زخمیش می کردن اونها از اون مدل سنگهایی بودن که دایرۀ خوشحال باید سریع از روشون می گذشت و بعداً نگاه می کرد ببینه جای جراحتشون چقدر عمیق بوده ، بعضیای دیگه گرد و قلمبه و مهربون به نظر می رسیدن،  طوری که دایره دلش می خواست چند ساعت، چند روز و حتی شایدم بیشتر کنارشون بایسته، برجستگی اونا باعث می شد که دایره بخواد بهشون تکیه کنه. سنگ های برجسته حرف های قشنگی بلد بودن فقط وقتی دایره ما  می خواست بره و کنارشون بایسته، بهشون بر می خورد آخه قلمبگی فقط مال اونا بود و دایره حق نداشت ادعایی کنه. پس ناچار به راه خودش ادامه می داد، برای عبور از روی این قلوه سنگ ها بدنش درد می گرفت این ها زخمیش نمی کردند فقط تا مدتها روی سطح دایره جاشون باقی می موند و درد عجیبی تو همۀ تنش می پیچید. بعضی سنگ های دیگه پناهگاه امنی به نظر می رسیدن سنگ های فروتن با بدنه ای گود و تو رفته که جون می داد واسه فرو رفتن و آرامش دایره، دایره رفت و توی یکی از این ها نشست اون ها دوست های خوبی نبودند، دایره به باقی مسیر و زیبایی اون، به گل ها و پروانه ها و به پرنده های قشنگ فکر می کرد ، در حالی که سنگ فروتن چیزی جز تعریف خاطرۀ ابرها و پرنده های رهگذر و روزگار گذشته برای گفتن به دایره نداشت. دایره از این دوست هم خداحافظی کرد و خواست قل بخوره و به راهش ادامه بده که هر چقدر زور زد دید نمی تونه سنگ آخری اون رو توی فرورفتگی خودش اسیر کرده بود و بهش اجازۀ حرکت رو نمی  داد، فرار از دست این یکی همۀ جون دایره رو گرفت دیگه بدنش آب رفته و بی جون شده بود، با خودش عهد کرده بود که دیگه سر راه، دل به حرف های هیچ سنگی نده و واسه گپ زدن با هیچ کدومشون وای نسه، .. دایرۀ مهربون ما دیگه خیلی خوشحال نبود نه امیدی داشت و نه ترسی از سنگی بیزار بود و بدون اون ها مسیر یکنواخت  بوته ها خستش می کرد اون فکر همه چیزو کرده بود و اونم ساختن داستان زیبایی بود از دایره ای تنها که خوشبخت می رمید و می چرید و این که اصولاً تنهایی و بی سنگی برای تضمین خوشبختی دایره ها بهترین راهه مدت ها به همین شکل گذشت تا این که  ... دایره نمی دونست که فردا صبح و چند قدم جلوتر هم صحبتی دوست داشتنی و نه از جنس سنگ  منتظرش باشه .:)  


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 23:11  توسط جودیت  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 15:45  توسط جودیت  | 

عادت به چیزای بد مثل موندن تو یه دستشویی بدبو یا پمپ بنزین می مونه، اولش شروع می کنی به اه اه و پیف پیف و سعی می کنی با یه روسری یا با یقه لباست موقتاً بو رو استنشاق نکنی اما بعد از چند دقیقه که بینیت با گندی بو کنار اومد دیگه راحت نفس عمیقم می کشی و مشعوف می شی و این یعنی شروع تن دردادگی. مثل همۀ چیزای دیگه اینم از بچگی شروع می شه، معلم ها و ناظم های عبوس و بد اخلاق، که شادی، عشق به کار سواد و برخورد متعادل کمرنگ ترین ویژگی هایی بود که تو وجود این آدما می شد نشونه ای ازش پیدا کرد. وقتی دبیرستانی شده بودیم دیگه برامون مسلّم بود که ناظم یعنی یک آدم عقده ای و سخت گیر که چشم دیدن شادی و شیطنت تو رو نداره، همۀ حواسش پی ابرو و سبیل توئه که یه وقت تار مویی از طرۀ عفافت کم نشه و ناخن هایی که علیرغم میل شدید زنانه ای که تازه تو وجودت بیدار شده و دلش می خواد زیبا و بلند باشه می بایست از ته چیده می شدند چرا که شی .طان منازل متعددی داره و هر جایی لونه می کنه از شویدهای روی سر تا زیر ناخن های بلند یک دختر و البته خیلی جاهای دیگش. کلاً شما می تونین مفهوم بدن رو با شی.طان مترادف تصور کنید و خیال خودتون رو راحت کنید. هیچ کس هم هیچ وقت به این سوال جواب نداد که اصلاً مگه مو مو نیست؟ چه فرقی داره موی زن و مرد؟ یا اگر بیرون بودن مو بده واسه خانم ها پس چرا ابروها عیبی نداره؟ چرا مثلاً نمی گین مژه و ابرو رو هم باید تراشید و از بیخ و بن نابود کرد؟ شی.طون اون جا نمیاد مگه؟ بگذریم می گفتم دیگه اگر روزی یک ناظم مهربون و متعادل می دیدیم( من که هیچ وقت ندیدم) شاخ در می آوردیم و به عنوان گونه ای استثنایی بهش نگاه می کردیم. فاجعه در جریان بود ما به چیز بد عادت کرده بودیم بدون اینکه متوجه باشیم. وارد دانشگاه که شدیم اوضاع خیلی بدتر از این حرف ها بود، حاکمیت با اساتید فسیل، پاچه خوار و بی سواد بود و هرچند همیشه چند تا استثنای خیلی خوب هم میونشون پیدا می شد ولی اون چند نفر مثل 3 تا گوجه فرنگی سالم میون یه پلاستیک 3 کیلویی بودن که نمی تونستند نظر ما رو نسبت به خرابی کل محتویات اون عوض کنند. ما به امکانات اندک، آموزش نامناسب خو گرفتیم. به چیز بد عادت کردیم . روابط عاشقانه شدن خودش مسالۀ تازه و پیچیده ای است، تابوها به تو اجازه عشق ورزی رو نمی داد و در حساس ترین سن ها عوارض این سرکوب جسم و روحت رو خرد کرد. عدم تعادل هورمونی و کیست تخمدان و فیبروم به اضافه بی حوصلگی، عصبیت، پرخاشگری و افسردگی ارمغان های این محرومیت برای دخترانیه که دیگه بیست ساله نیستند بلکه سی و چهل سالشون شده و عادت کردند به زندگی غیر طبیعی، ارزش های اجتماعی انقدر در وجود این افراد درونی شده که حتی اگه از همین فردا همه چیز مجاز اعلام بشه، تصور یک رابطه عشقی و جنسی خوب و آزاد اول از همه خود این آدما رو آزار می ده و باورهاشون رو به هم می ریزه، مثل کسی که سال ها ریاضت کشیده و با یک دونه خرما چهل روز زندگی کرده بعد در یک وعده بخواد یه پیتزای بزرگ. بخوره، قطعاً معدش قاطی می کنه. به بی عشقی یا عشق های نصفه نیمه، بی جون، بی صداقت، بی احترام عادت کردیم. به بی س.ک.س.ی یا س.. ک.س بد عادت کردیم. بعضی هامونم از اون ور بوم افتادیم و زدیم رو دندۀ افراط اون افراد حتی ناخوشحالتر از گروه اول بودند واسه اونا دیگه حتی امید به آینده ای هم وجود نداشت که بیاد و همه چیزو رنگی کنه . همه قله ها فتح شده بود و جنون و افراطم طبیعتاً نمی تونه کسی رو در طولانی مدت راضی نگه داره. انقدر نادیده گرفته شدیم که اگر کسی دوبار قربونمون بره عاشقش می شیم . و انقدر به دروغ قربونمون رفتند که هر ابراز محبت صادقانه ای رو با چشم بدبینی نگاه می کنیم. انقدر دروغ شنیدیم که برای راستگویی افراد که وظیفه مسلمّ اونهاست ازشون بارها تشکر می کنیم. افلاطون یک مثل مشهور در مورد غار و عالم مُثُل داره. یک عده کودک رو تصور کنید که از زمان به دنیا اومدن درون غار تاریکی بودند و هرگز از اونجا بیرون نرفته اند و ارتباط با هیچ کس ندارند. افرادی که بیرون غار هستند آتشی رو در دهانۀ این غار روشن کرده اند. این بچه ها که درون غار و پشت به دهانه غار مینشینند به واسطه نور آتش سایه ای از افراد بیرون رو بر روی دیوار غار می بینند و فکر می کنند این سایه ها حقیقت عالم بیرون غاره. چون این بچه ها هیچ تجربه ای از وقایع بیرون ندارند این سایه ها را با واقعیت عالم واقع اشتباه می گیرند. یاد خودمون می افتم ما آدما ی این جا ، روی دیوارهای ما اما تصاویر مختلفی وجود داره از اینترنت کم سرعت، تا سگ کشی و س.انسور تا طرح جداسازی دانشجویان دختر و پسر و غیره و غیره. به سایه ها خو گرفته ایم و واقعیتشان پنداشته ایم و نمی دونیم بیرون این غار، واقعیتی دیگرگونه در جریانه .
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 19:14  توسط جودیت  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 23:37  توسط جودیت  | 

در حالی که جریان های مدافع حقوق زنان اولین فعالیت های رسمی خود رو از میانه قرن نوزدهم یعنی سال 1850 شروع کرده بود این موج اول فمینسیم تا نیمه قرن بیستم یعنی سال 1950 طول کشید، دغدغه اصلی زن های اون موقع گرفتن حق رای بود. بالا خره بعد از کلی دوندگی گروه های مبارز از جمله کنوانسیون سنکا فالز در سال 1920 در آمریکا زن ها تونستند حق رای دادن رو به دست بیارند و این اولین گام مهم در احقاق حقوق اون ها به حساب می اومد، آخه وقتی رای شما واسه تصمیم گیری های اجتماعی مهم نباشه، خودت دیگه به طریق اولی داخل آدمبه حساب نمیای. بعد از این پیروزی مهم خانم ها که اون موقع نصف سال رو حامله بودن و نصف دیگرش مشغول شیردادن و کهنه شستن و عرعر بچه شنیدن و بلافاصله این یکی از آب و گل در نیومده توله بعدی وسط دامنشون کاشته شده بود، تصمیم گرفتند برای به دست آوردن حق سقط جنین هم اقدام کنند که بعد از سال ها خون دل خوردن بالاخره در سال 1973 متممی به قانون اضاف شد که طبق اون زن ها تا 6 ماه اول حق سقط جنین رو داشتند. این قانون در ایالات مختلف فرق داره و مبارزه بین طرفداران سقط( pro choice  ) ها و طرفداران عدم سقط( pro life) ها هم چنان در قالب تجمعات خیابونی در آمریکا دیده می شه. باربارا کروگر هنرمند آمریکایی برای یکی از این تجمعات که در سال 1989 در شهر واشنگتن برگزار می شد پوستر هوشمندانه ای طراحی کرد که در اون تصویر چهره زنی رو می بینیم که نیمی از اون نگاتیو و نصف دیگرش پوزیتیوه با این جمله: « بدن تو میدان نبرد آن هاست».  یعنی خانم محترم تو نشستی و یک عده مرد که خودشون هرگز نمی تونن حامله شدن و سختی های اون رو تجربه کنند به جون هم افتادند و دارن قانون تصویب و لغو می کنن که تو با بدن خودت چکار کنی..

  داستان قداست باکرگی در جامعه ما اما خیلی دلخراشتر از حکایت  حاملگی و سقط یک یا چند توله نفلس. ما همه از دم باکره پرستیم و نمی دونم چرا نمی ریم هممون مسیحی بشیم و مریم باکره رو بپرستیم و انجیل بخونیم و یکشنبه ها بچپیم تو کلیسا و خلقی رو خلاص کنیم که بابا آره ما عقده ی بکارت داریم و اصلاً مثل این هندیا که آلت های تناسلی مردانه ( لینگام) رو به عنوان مظهر خلق و باروری ستایش می کنند و واسش معبد و دستک دمبک ساختن ما هم مثل هندی ها یه سری اماکن عبادی بسازیم و بالاش مثلاً به جای لینگام یه ..س ویرجین تعبیه کنیم، هم آمار گردشگری بالا می ره و هم ملت به عبادتشون می رسن و دست از سر این سوراخ بی نوا بر می دارن. علت این ویرجینیسم از واضحات روزگاره اصلاً حماقته اگر بخوایم فکر کنیم دعوا سر یه تیکه گوشت لای پای نیمی از جمعیت کره زمینه نخیر. این زن بدبخت کالا شده در جامعه پدر سالار حتی باید روابط پیش از ازدواجش هم از چارچوب سلطه و کنترل مرد خارج نباشه و مشکل سر تمامیت طلبی و کنترل گریه. واقعاً ما رو باید ملت دغدغه های سوراخ  سمبه ای لقب بدن و هولو فوبیا ( به جای هموفوبیا) به معنی ترس از سوراخ، چاله چوله و هر گونه ناحیه گود و مشکوک ما نمی خواد به این زودی ها درمون بشه. آقای محترم تا وقتی که با دوست دخترت یا زنت می ری تو تخت و بعد اگر طرف اوپن بود به خودت اجازه دادی که بپرسی چرا؟ چطوری؟ با کی؟ کِی و کجا اون مزاحم لعنتی از بین رفته، یک بربر عقب افتاده ی سوراخ ترسی که فقط ظاهر شیک و پیک و آدم حسابی واسه خودت ساختی و محتوای مخت در حد اقوام وحشی و بیابون گرد هم نیست. و شما دختر خانوم « نجیب»ی که علیرغم میل باطنیت خودتو زجرکش می کنی و از همه جات حاضری مایه بذاری که اونجا رو از دست ندی چون می ترسی شوور گیرت نیاد و کل شخصیت و ماهیت وجودیت رو در آلت آکبندت خلاصه می دونی، استحقاقت همینه که مثل یک برده سالم و دست نخورده به قیمت مناسب( با مهر معلوم) خریداری بشی و ازت بهره کشی بشه تو نه یک انسان آزاد بلکه یک خودفروش دائمی.

باربارا کروگر واقعاً شاهکاره کاراش  دلم می خواد پوستری طراحی می کردم با این شعار که: «آلت زنانه ی تو میدان نبرد آن هاست».

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 1:27  توسط جودیت  | 


نمی دونم چرا با گرم شدن هوا ذهن منم می خواد تو زندگی ذوب بشه و لحظه هاشو ناب ناب زندگی کنه. آخرین مصاحبه رو که دادم احساس آخرین روز امتحانات مدرسه رو داشتم که بعدش  با بچه ها سرویس مدرسه رو که مامان و بابای بیچاره با هزار نگرانی برامون گرفته بودند  رو می پیچوندیم و خلافمون سنگین می شد و بعد از کلی پیاده روی  و متلک گفتن و متلک شنیدن سوار اتوبوس می شدیم که اونم واسه خودش ماجراهایی داشت. جوش جوشی، جک، ... اینا القابی بود که به پسر های محل داده بودیم که دست بر قضا در این اتوبوس هم مسیر هم بودیم . یه بار یادمه پنج شنبه ظهر حدود 45 دقیقه تو میدون ولی عصر منتظر اتوبوس موندیم. اون موقع هنوز اون اتوبوسهای آبی رنگ قراضه رایج بود خلاصه انقدر تعدادمون از پسرها بیشتر بود که طی یک حرکت به شدت فمینیستی رفتم به راننده گفتم ما میایم جلو و قبل از اینکه بخواد مخالفت کنه با دوستام سوار شدیم و باقی خانومها هم پشت سر ما و پسرای دماغ سوخته ام مات و مبهوت مجبور شدند برن قسمت تحتانی.. یکی از س.ک.سی ترین وقایعی که تا اون روز برام اتفاق افتاده بود همون روز پیش اومد که وقتی با خیال راحت اومدم روی صندلی های آخرین ردیف بشینم- اون موقع ها یک ردیف صندلی مزدا رو از زنها جدا می کرد و مثل الان نبود که مرده پررو میاد می شینه پیش نامزدش قاطی مرغا- که ناگهان سرم محکم خورد به یک چیز نرم و وقتی برگشتم دیدم بعله با کله رفتم تو کمر جوش جوشی( یه پسره دیلاق که اسم اصلیش کیوان بود ولی به بیچاره به خاطر صورت دون دونش جوش جوشی می گفتیم) دیگه نمی دونین چه خنده و مسخرگی راه انداختن این پسرا و منم که دیگه لال شده بودم از خجالت.

 دلم می خواد زیر باد کولر ولو بشم و برای بار هزارم علویه خانوم و سه قطره خون رو بخونم. می خوام تو زن زیادی غرق بشم و واسه بار چهارم یک نفس بلندی های بادگیرو بخونم و عاشق هیت کلیف بشم و خودمو جای کتی بذارم. از لذت سرک یواشکی تو رمان های ر. اعتمادی تا نشخوار نمایشنامه های شکسپیر.این ها همه بر میگرده به دوران دبیرستان. فانتزی های امروزم اندکی متفاوته: ور رفتن با شاملو فروغ و دستیابی به ارگاسمی شکوهمند و احتمالاً از شدت وجد شعری از خود به در کردن. سرک کشیدن به سیمون دوبوار و جودیت باتلر و تزریق فمینیسم اجباری روزی دوبار صبح و شب به مثابه  مسکن و آرزوی بغل کردن ستار( سگ عروسکی صورتی و بزرگ نینا که شبی نیست که قبل از خواب بهش فکر نکنم) و خواب...  آخه شب ها  تنها خوابیدن مسخره نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 1:48  توسط جودیت  | 

وقتی در ماشینوبه هم زدم می دونستم دیگه نمی خوام ببینمش یاد حرف هاش می افتم وقتی برای بار سوم بعد از مهمونی و با غ هشتگرد تو جمع بچه ها در اولین سفر مجردی به شمال می دیدمش. کنار ساحل بین 20 نفر دختر و پسر سرخوش، رفتارش، نگاهش و حرفاش حس عجیبی داشت. یادمه خیلی رقصیده بودم تمام بدنم خیس شده بود و صورتم مثل لبو سرخ. اثر مشروب داشت بیشتر و بیشتر می شد، رفتم طبقه بالا که چند دقیقه استراحت کنم، هنوز سر شب بود. ده دقیقه بعد با نگرانی اومد بالا که: حالت خوبه؟ لباستو عوض کن سرما می خوری و من که حتی قدرت از جا پا شدن رو نداشتم ازش کمک گرفتم دستشو گذاشت زیر سرم و زیر لب گفت: خوش به حال باد که لای این موها می پیچه. آدم زبونبازی نبود حتی بیش از حد جدی بود نمی دونم اون لحظه چی در من فروریخت و همه چیز از همون جا شروع شد . صبحها سر صبحون لقمه گرفتن ها و شب ها لب ساحل حرفهایی که بوی نوستالژی می داد اون به نسل یک دهه قبل از من تعلق داشت، ورژن آدم نایابی که مراقبت، کرینگ بودن و ملاحظه جزء اصول اساسی زندگیشون بود. تو مهمونی ها بعد از سرو بهترین کوکتل های دهه پنجاه فرانسوی که خیلی خوب درست می کرد یه گوشه ای آروم می نشست و با لبخند قشنگی رقص و بازی گوشی من با دخترا و حتی پسرای دیگه رو تماشا می کرد و اگه در مورد پسرا زیادی طول می کشید از پشت می اومد دستشو مینداخت دور کمرم و به طرف می فهموند که بهتره حواسشو جمع کنه.  و بعد صبحانه به سبک فرانسوی تو حیاط خونشون و بعد تاب بازی و جیغ هایی که فرو می خوردم چون بدش می اومد جلوی مامانشیینا یا عمش که طبقه بالا بود و از همه مهمتر دوست دختر سابقش سارا که از ساختمان کناری یه وقت نبینمون و دلش نشکنه.. اون کسی بود قدیمی ترین  و خاطره انگیز ترین جاهای تهرانو به من نشون داد، انگار متعلق به 40 سال پیش بود از کافه نادری تا کافه رمنس و پیراشکی خسروی  تا تجریش و کوچه زغالیاش. از کوچه پس کوچه های جلوی سفارت روسیه که پشت خونشون بود تا رضا لقمه و ... اون دستمال چهارخونش که اسمشو گذاشته بودم دستمال پیرمردی و هربار که از تجریش چند تا نوشو می خرید و آخر سر مجبور می شد دماغ منو باهاش پاک کنه. همه این محاسن به اضافه خانواده ای که کمترین عضوشون یعنی عمه جان دکترای حقوق بین الملل از سوربن و مترجم اکثر آثار فیلسوف محبوبم میشل فوکو بود که ساکن طبقه بالا بود و یک بار که در سفر عمه جان به پاریس از غیبتش سوء استفاده کردیم و سری به آپارتمانش زدیم واقعاً فیلم های فرانسوی دهه 60 جلوی چشمم زنده شد، همون میز بار و تابلوهای سرگیجه آور. تا پدر بزرگ نماینده مجلس زمان رضا شاه که هنوز تابلوی وکالتشو از سر در خونه بر نداشته بودن و من تا مدتها فکر می کردم مربوط به پدرشه.

ولی پارادوکس بزرگی که باعث شد ببرم می دونی چی بود؟ این که این عزیز در طول عمرش 10 تا کتاب درستم نخونده بود و حرف های من براش هیچ مفهومی نداشت.  این که تعصب ملی مسخره داشت خفش می کرد و کی جرات داشت به کشور انتقاد کنه، این که انقدر افتخارات آبائ و اجدادیو براش بزرگ کرده بودند که به همه از دید برتری نگاه می کرد، این که من عاشق پییشه بودم و اون گفتن دوست دارم براش از قورت دادن یه زنبور زنده سخت تر بود و هر چند هرکاری برای خوشحال کردنم می کرد ولی مثل یه آدم ناشی در ابراز احساساتش ضعیف بود، این که انقدر نالید و از مشکلات کاریش شکایت کرد که به آستانه ورشکستگی رسید و خود کرده را تدبیری نبود و هنوزم نمی دونه از کجا این بلاها سرش اومد، این که استاد فرافکنی و انداختن مشکلات خودش گردن دیگران و جامعه بود، ... روزی رسید که حرفی برای گفتن نمونده بود. باورش نمی شد می خوام برم فکر می کرد از این قهرهای چند روزه دخترونس که با یه دسته گل و هدیه قابل برگشته وقتی بهش گفتم من و تو خیلی با هم فرق داریم و مال دو دنیای متفاوتیم شوک شده بود می گفت باورم نمی شه بخوای تو این شرایط تنهام بذاری و من و تو که خوب بودیم . یه بار برگشته بود تو یه شرایط خاصی ازم پرسیده بود اگه بخوان با من ازدواج کنی چی می گی؟ منم همه این حرفا رو اون جا بهش گفتم ولی انگار جدی نگرفته بود.. تجربه تلخی بود و بهم فهموند همفکری یعنی همه چیز و همه ی چیزای دیگه یعنی هیچ چیز.. هنوزم دلم تنگ می شه... حیف که همدل بودیم ولی همفکر نه.  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 19:33  توسط جودیت  | 

امروز وقتی از خواب پاشدم دیدم نینا دوست قدیمیم زنگ زد که تا یکساعت دیگه میام دنبالت بریم استخر و هر چی زور زدم یه بهانه ای بتراشم ( نمی دونم چرا طبق عادت) و خودمو عن کنم نشد و سریع بند و بساط رو از حوله و دمپایی تا انواع روغن های برنز برداشتم و راه افتادیم. خیل عظیم بانوان مشتاقی که هیکل های عموماً عریض و طویلشون رو  پهن کرده بودن زیر آفتاب و با پشتکار و جدیت تمام، تمام نقاط زیر و رو و وسط و گوشه ها رو به نسبت مساوی در معرض اشعه های سوزناک خورشید قرار می دادن آدمو به این فکر فرو می برد که اگه همین جدیت در راه یه ورزشی چیزی صرف می شد چه قهرمانانی که در عرصه ملی به ظهور نمی رسیدند و اصلاً به نظرم یه خیک برنزه اصلاً چیز س.ک.س.ی نیست و بیشتر منو یاد یه توپ گرد قهوه ای میندازه ! نمی دونم چرا هر چی می خوام نرم سراغ این مفاهیم منحرف و ضاله ی فمینیستی نمی شه و بعضی صحنه ها رو جز با این نظریه ارجمند با هیچ کوفت و ایسم دیگه ای نمی شه تحلیل فرم و محتوا کرد.

 تصور کنید این مرغ های پر کنده ای که از شدت ازدحام جمعیت تو هم می لولند و هر لحظه باید مراقب باشی که شست پای کسی که بغلت دراز نکشیده نره تو چشات با چنان حال وسواسی به امر خطیر برنزه کردن مشغولند که وقتی بهشون به چشم یک ناظر از بیرون نگاه کنی اصلاً فکر نمی کنی دارن از انجامش لذت می برن، انگار یک جور رقابت پنهان بینشون جریان داره که کی الان بیشتر جزغاله شده و فرد مذکور با نگاهی سرشار از غرور و تبختر به سایر گونه های شیربرنجی و نیمه برشته فخر می فروشه و زهر چشم می گیره. می تونه فکراشو بخونی که چطور داره خودشو در حال دلربای و عشوه گری واسه طرف مربوطه تصور می کنه و هر لحظه از خود کالایی در ذهن خلق می کنه. من تا حالا سعادت حضور در استخرهای مردانه در دیار اسلامیمان را نداشتم متاسفانه ولی با شنیده ه ام و از اون مهم تر با شناختی که  از آقایون دارم مطمئنم که اونا ابداً چنین آبسشنی رو از خودشون بروز نمی دن. خیلی کول شنا می کنند، روغن می زنن آفتاب می گیرن و همه اون کارای دیگه ولی جنسش از جنس بیچارگی تو رو خدا منو بپسند نیست، داره با یک پروسه ای حال می کنه و صد البته که اگه بخوایم از دید مرحوم فروید به مساله نگاه کنیم بالاخره ته همه این جنگولک بازیا رانه های جنسی دخیله ولی این کجا و آن کجا. باور کنید با گوش خودم از دختر خانمی که بغلم خوابیده بود و با دوستاش گوش منو 4 ساعت تمام به کار گرفته بودن شنیدم که با ذوق تمام از کاشت مژه در آرایشگاهی تو خیا بون فرشته حرف می زد که  دویست و پنجاه هزار تومن می گیره و مژه می کاره اونم مژه طبیعی مال گاو و گوسفند!!!!!! می گن وقتی جنسی خریدار نداشته باشه تو بازار می خوره زمین و من نمی دونم این اجناس ارزون قیمت و بازاری و کیچ چرا زمین که نمی خورند هیچ روز به روزم بیشتر هوا میرن! حتماً خریدار دارند دیگه. بعله آقا پسری که می شینی می نالی از غیر قابل اعتماد بودن و خراب بودن دخترای این دوره تو خودت خریدار این کالایی: عرضه در مقابل تقاضا.

پ ن: هفته گذشته نمایشگاه نقاشی از دوست خوبم هما ارکانی در گالری محسن برگزار شد با عنوان مرا به اشتراک بگذار که خیلی خوب همین حرفای من رو در قالب تصوی بیان کرده بود برید رو سایتش و ببینید کارها رو :

     homa-arkani.com

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

عنوان تصویر: با طعم شکلات اثر هما ارکانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 0:55  توسط جودیت  | 

طبق یک طبقه بندی روانشناسانه افراد به دو گروه درون گرا و برون گرا تقسیم می شوند که توضیحش انقدر ساده است که بعید می دونم کسی نشنیده باشه ولی فقط محض یادآوری عرض می کنم: فرد برون گرا اهل بیان احساسات، و برقراری ارتباط با دیگرانه و بالعکس اگه بخواین از منویات درونی یه آدم درون گرا مطلع بشید گاهی اوقات منقاش و دگنک هم بی فایده است. تا این جا مشکلی وجود نداره، البته باید این توضیح رو هم اضافه کنم که مفاهیم فوق به هیچ وجه سیاه و سفید و مطلق نیست مثل باقی امور این دنیا. یعنی مثلاً ممکنه فردی رو که درون گرا می دونیم هشتاد درصد درون گرا و بیست درصد برون گرا باشه و این درصدها همیشه هم ثابت نیست و در گذر زمان و با تغییر شرایط تغییر می کنه. برای ورود به بحث لازمه شما رو با دو مفهوم دیگه به نام های درون نگری و برون نگری آشنا کنم که با موارد قبلی تومنی هفت صنار فرق داره و کمتر ممکنه اسمش به گوشتون خورده باشه. فرض کنید دوستتونو می بینید و بهش می گین دیشب تو مهمونی چه خبرا بود؟ اونم برمی گرده با آب و تاب شروع می کنه به توضیح دادن از ریخت و قیافه آدم ها با جزئیات تا متراژ خونه و دکوراسیونش و حرف و حدیثایی که پیش اومده، یعنی حواس این آدم 8 دنگ به محیط اطرافشه به این تیپ شخصیتی می گیم برون نگر، که در اصطلاح عامیانه گاهی فضول و بیکار هم نام می گیرند. بدون شک درصد زیادی از مردم ایران به این فضیلت اخلاقی آراسته اند و محاله وارد یکی از مراکز عمومی مثل اتوبوس شده باشید و سنگینی نگاه های کنجکاوی رو که مدام در حال بررسی وحدس و گمان های ریز و درشته رو روی خودتون حس نکرده باشید و شاکی نشده باشید . امکان نداره با پسری جدید وارد یک مهمونی بشین و صاحبخونه فوراً نکشونتتون تو اتاق و تا ته اسم و رسم و سن و سال و شغل و تحصیلات طرفو در نیاورده و از مدت و نحوه آشناییتون اطمینان حاصل نکرده اجازه بده برین بیرون خب البته حقم داره آدم نباس بدون کی اومده تو خونش؟! اگه همین فردا تصمیم بگیری از زن یا شوهرت جدا بشی اولین کارت احتمالاً اینه که بری بشینی با دقت یه لیستی از توضیحات کامل و قانع کننده تهیه کنی و واسه همه از نزدیک ترین دوست تا بقال سرکوچه را باهاش توجیه کنی که چرا نخواستی با طرف مربوطه ادامه بدی، خوب مردم حق دارند قرار نیست هرکی هر وقت خواست ازدواج کنه و هر وقتم دلش خواست طلاق بگیره مگه این جا هر کی هر کیه زبونم لال؟ اگه مرده معتاد، قاتل یا دزد نبوده باشه ( دست بزن که مهم نیست خوب می شه کم کم!) و زن هم اگر فاحشه نشده باشه اصلاً طلاق چه معنی می ده ها؟ این قرتی بازی ها مال ما نیست. البته یک تبصره ام اضافه کنم و اون این که اگه متقاضی طلاق زن باشه که واویلا .. همون حرفای بالا به اضافه اینکه حالا چواب مردمو چی بدیم؟؟؟ انگار همیشه یه موجود ترسناک و مخوف به نام «مردم» وجود داره که تو باید قبل از گرفتن همه ی تصمیمات زندگیت به حرف اون فکر کنی که یه وقت حرف بدی نزنه که اگه بزنه دیگه معلوم نیست چی می شه. اما اگر این شانسو آورده باشین و مرد باشین در بدترین حالت بعد از دو سه بار نصیحت بر می گردن بهتون می گفتن( به ویژه مادرهای گرامی که نگرانی خاصی بابت محرومیت های پایین تنه ا ی گل پسران غیورشون دارند) : فدای سرت یکی دیگه می گیری صد برابر بهتر از قبلی و عاقبت این برون نگری( بخوانید فضولی یا دخالت هرکدوم که خواستین) برای آقایون همچین بدم از کار در نمیاد. اما نوع دوم صد و هشتاد درجه برعکس این حالته یعنی طرف وارد خونتون می شه بهش می گین دیدی جلوی در خونه رو کنده بودند؟ می گه نه. پرادو همسایه بغلی جلوی پارکینگ پارک بودو دیدی تازه خریده؟نمی دونم . دیشب تو مهمونی فلانی چی پوشیده بود؟ نمی دونم به من چه.. خونشون چه جوریا بود حالا؟ به تو چه.. و این دیالوگ به همیین ترتیب به همین منوال با جوابای یک در میون به من چه، به تو چه ی این دوست درون نگر عزیز ادامه پیدا می کنه و شما هم احتمالاً یه دری دیواری پیدا می کنید که مختونو بکوبید توش و فضولی قلمبه شده و در حا ل انفجارتونو به نوعی تخلیه کنید. حالا باز بشینید بگید چرا ما پیشرفت نمی کنیم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 23:59  توسط جودیت  | 


امشب یکی از اون شب جمعه هایی بود که دلتنگی باعث شد عادت مالوف تو خونه نشستن و ور رفتن با پیشولک خانوم و مطالعه و فکر کردن به این که از جون این زندگی چی می خوام و چی نمی خوام رو کنار بگذارم و به احیاء عادتی متروک یعنی گشت و گذار با دوستان بپردازم. یعنی جمع دخترونه من و سیما و بهناز. اولین اطراقگاه ما رستوران نارلی بود با پاستاهای خوشمزه اش که مقاومت در برابرشون واسه من که تقریباً ناممکن بود و جالب این جا ست که قبل از سرو غذا یه نوشیدنی تو مایه های شامپاین اسلامی! با طعم محشر بلوبِری سرو شد که تا آخر شب شنگولی بی دلیلمون رو به گردنش بندازیم و توهم مارتینی بزنیم و ولو الکی شاد باشیم. مقصد بعدی ما بام تهران بود یعنی غیر از باشگاه انقلاب یکی از معدود پاتوق های مردم واسه پیاده روی، گپ زدن و از همه مهمتر ملاقات عذب اوغلی ها با یکدیگر.  ما هم که از این قاعده مستثنی نبودیم با معجونی از همه این اهداف پلید و پاک راهی آن مکان خوش آب و هوا شدیم ولی طبق معمول جز چند تا بچه جوجه ای که با مزه پرونی  و ویراژ دادن و نمک ریختن و بی تربیت بازی سعی در دلبری از ما رو داشتند خبر دیگه ای نبود. که صد البته کور خونده بودند و ما اگر حتی از تنهایی کف می کردیم هم حاضر به حتی نگاه کردن به این جوجگان نبودیم و چه برسه به دوست شدن باهاشون.

. یاد روز های نه چندان دور در چهار پنج سال پیش می افتم، یادمه همیشه احساس می کردم در میان جمعی از دلدادگان خوش سیرت و خوش صورت قرار دارم و تردید میان انتخاب این یا اون بزرگترین دغدغه ام بود. روزهایی که بعد از گرفتن لیسانس احساس می کردم باید یک مدت حسابی استراحت کنم که البته در خود اون دوره هم کاری جز دودر کردن کلاس ها و با بچه ها به کافه ایران تک رفتن و کوریدور نشینی نداشتم. خلاصه بعد از اتمام دانشگاه هر روز 4 ساعت رو در باشگاه انقلاب می گذروندم به جاگینگ و شنا و اونقدر آدم های درست و حسابی از مربی تنیس تا مدرس و پزشک و غیره  ذلک بهم پیشنهاد دوستی میدادند که با این که به دلیل جهالتم در دلبستگی به یک نفر جواب همه ان آدما منفی بود، ولی حس خوبی بهم دست می داد که قابل انکار نبود، حس اینکه هر وقت اراده کنم می تونم بهترین آدم رو داشته باشم و این یعنی قدرت. نمی دونم در عرض مدت پنج سال واقعاً چه اتفاقی تو این مملکت افتاده که همه آدم حسابی ها یا زن گرفتن و یا مهاجرت کردند و یا چشم من بی بصیرت شده و محروم از دیدن. کار به جایی رسیده که نه بر سر چند راهه بین چند کس بلکه در کوره راه بی کسی جولان دادن شده عادت.  این روزها مفهوم قحطی حتی در مورد اشیاء هم صدق  می کنه ، این مساله نه تنها در مورد مردها بلکه واسه چیزای پیش پا افتاده ای مثل مانتو هم باب شده یعنی اگه شما چهارسال پیش هر ماه واسه خرید مانتو می رفتی و بین 3 تا  که واقعاً خوشت اومده بالاجبار یکی رو انتخاب می کردی، الان بدون اغراق سالی دو تا مانتو رو اونم با بدبختی و نه کاملاً باب میلم می خری و حتی دیگه دل و دماغ  ویندو شاپینگ رفتن، این مهم ترین اثبات روحیه فراغت طلب و سبکسر زنانه رو هم نداری. هگل در فلسفه اش اصطلاح مشهوری داره به نام  روح دوران  یعنی به زبون ساده مجموعه ارزش ها و حال و هوای مسلط و غالب در هر برهه از تاریخ که فوکو بعده ها مفهوم اپیستمه یا صورت بندی دانایی رو از این اصطلاح هگل اقتباس می کنه. من فکر می کنم روح دوران امروز ما چیزی جز افسردگی و ناامیدی نیست و صد البته که خلایق هر چه لایق .یادمه بابام یه دوربین شکاری خیلی قوی داشت که وقتی نوجوون بودم از سر شیطنت باهاش تو خونه همسایه ها سرک می کشیدم و گاهی نادیدنی هایی رو هم می دیدم که نباید در اون سن می دیدم. امشب  تو بام یه لحظه فکر عجیبی به سرم زد و برگشتم به بهناز گفتم اون دوربینه یادت میاد؟ ای کاش این جا بود می انداختیم ببینیم کسی به درد بخور هست یا نه؟ و این یعنی انتهای فاجعه.. دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر  کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست  گفتند یافت می نشود جسته ایم ما    گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست ... قحط الرجال غریبی است نازنین!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 2:22  توسط جودیت  |