
یه روزی روزگاری دایرۀ کوچک، شاد و آزاد، سرخوش و فارغ از قلوه سنگ های مزاحم سر راه می غلتید و شاد و خندان برای دلش می خوند:« زندگی کن و بگذار زندگی کنند» می رفت و می خواند .. به سنگ های زیادی برخورد کرد، صخره های تیز و بی رحمی که رقص شادمانۀ اون رو مسخره می کردند و هر کدوم با نیشگون و سیخونکی می خواستند اذیتش کنند. آخه خودشون به خاک زنجیر شده بودند و نمی تونستند از جاشون جم بخورن. پس شروع کردند به ایراد گرفتن از دایرۀ خندان: تو چرا انقدر گردی؟ نگاش کن چه جلف می خنده. حالا که چی که یه دایره هی راحت قل بخوره وسبکسری کنه؟ مگه ما نیستیم مثل یه قلوه سنگ متشخص سرجامون می شینیم و انقدر جلف بازیم از خودمون در نمیاریم که واسمون حرف در بیاد.
دایرۀ کوچولو هربار که از روی سنگی رد می شد تا چند روز تن نرم و مهربونش درد می کرد، بعضی از اونا تیز بودن و زخمیش می کردن اونها از اون مدل سنگهایی بودن که دایرۀ خوشحال باید سریع از روشون می گذشت و بعداً نگاه می کرد ببینه جای جراحتشون چقدر عمیق بوده ، بعضیای دیگه گرد و قلمبه و مهربون به نظر می رسیدن، طوری که دایره دلش می خواست چند ساعت، چند روز و حتی شایدم بیشتر کنارشون بایسته، برجستگی اونا باعث می شد که دایره بخواد بهشون تکیه کنه. سنگ های برجسته حرف های قشنگی بلد بودن فقط وقتی دایره ما می خواست بره و کنارشون بایسته، بهشون بر می خورد آخه قلمبگی فقط مال اونا بود و دایره حق نداشت ادعایی کنه. پس ناچار به راه خودش ادامه می داد، برای عبور از روی این قلوه سنگ ها بدنش درد می گرفت این ها زخمیش نمی کردند فقط تا مدتها روی سطح دایره جاشون باقی می موند و درد عجیبی تو همۀ تنش می پیچید. بعضی سنگ های دیگه پناهگاه امنی به نظر می رسیدن سنگ های فروتن با بدنه ای گود و تو رفته که جون می داد واسه فرو رفتن و آرامش دایره، دایره رفت و توی یکی از این ها نشست اون ها دوست های خوبی نبودند، دایره به باقی مسیر و زیبایی اون، به گل ها و پروانه ها و به پرنده های قشنگ فکر می کرد ، در حالی که سنگ فروتن چیزی جز تعریف خاطرۀ ابرها و پرنده های رهگذر و روزگار گذشته برای گفتن به دایره نداشت. دایره از این دوست هم خداحافظی کرد و خواست قل بخوره و به راهش ادامه بده که هر چقدر زور زد دید نمی تونه سنگ آخری اون رو توی فرورفتگی خودش اسیر کرده بود و بهش اجازۀ حرکت رو نمی داد، فرار از دست این یکی همۀ جون دایره رو گرفت دیگه بدنش آب رفته و بی جون شده بود، با خودش عهد کرده بود که دیگه سر راه، دل به حرف های هیچ سنگی نده و واسه گپ زدن با هیچ کدومشون وای نسه، .. دایرۀ مهربون ما دیگه خیلی خوشحال نبود نه امیدی داشت و نه ترسی از سنگی بیزار بود و بدون اون ها مسیر یکنواخت بوته ها خستش می کرد اون فکر همه چیزو کرده بود و اونم ساختن داستان زیبایی بود از دایره ای تنها که خوشبخت می رمید و می چرید و این که اصولاً تنهایی و بی سنگی برای تضمین خوشبختی دایره ها بهترین راهه مدت ها به همین شکل گذشت تا این که ... دایره نمی دونست که فردا صبح و چند قدم جلوتر هم صحبتی دوست داشتنی و نه از جنس سنگ منتظرش باشه .:)